![]() |
![]() |
|
| داستان نویسی |
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:7 توسط سجاد |
|
یک حسه متفاوت... شاید می خواهم شهامت داشته باشم
نمیدونم... امروز با قبل خیلی فرق کرده...! یک حسه متفاوت دارم. انگار می خوام هرچی تو دله بیچارمه همین حالا و همین امروز بریزم بیرون... هرچی تو دلم از عشقی که نسبت بهت دارم بریزم بیرون... دلم خیلی پره... خیلی... شاید باورت نشه...! هیچ کس باورش نمیشه اگه بگن این پسره دلش پر بود... خیلی حرفا رو می خواست بگه ولی نتونست... می خوام بیام جلو و واهمه ای نداشته باشم. درست ترش اینه که بگم شهامت داشته باشم. ترس و واهمه از دست دادن آبرو رو هم که مجبورم بزارم کنار... بیام جلو و جلوتر تا شاید بهت برسم. وقتی رسیدم تو چشمات نگاه نمی کنم چون اگه نگاه کنم همه چیز از یادم میره. به پایین پایینا نگاه می کنم. یک جایی مثله سطح صاف زمین. حتما اگه بیام طرفت گریه ام می گیره. می یام و با چشمه گریون بهت می گم دوستت دارم. نمیدونم با دیدنه اشک های من میتونی تحمل کنی یا نه...؟ ولی تحمل خیلی سخته. خیلـــــــــی... یک چیز مثله رگباره گلولست... نمیدونم بگم بهت چی میگی به منه بیچاره و عاشق. آخه مگه من چه گناهی کردم که اینجوری باید مجازات بشم و تنها باشم. معمولا به جنایتکارها هم جرمشون رو میگن بعدا محاکمشون میکنن... ولی تو...؟ کاشکی میشد بی وفا نباشی. بخدا اشکه من میمونه رو گونم تا بیای پیشه من. ولی اگه بگی نه من میرم که بمیرم. میشم پایانه ثانیه. هرجا ساعت ببینم عقربه هاش رو میشکنم... ازت خداحافظی می کنم و میرم. قلبمو که داده بودم بهت پس می گیرم. شاید هم برایه همیشه گم بشم... تا نمونه از من حتی یک نقطه. به پایانه یک جمله. میرم در آبی آسمان محو بشم. تا: تا به دل هایی که از سره خجالت عاشق شدن بخندم. ... با شهامت عاشقی می کنم... این آپم رو هم با یک خبر از وبلاگم و یک داستانه کوتاه که یکی از دوستام باسم فرستاده تموم می کنم... خبر اینکه دوستایه گلم امکان داره به این زودیا به مدت طولانی یا شاید همیشه برایه درسام و اینکه سرم شلوغه منم خداحافظی کنم. اینجا هم یک جدایی اتفاق می افته... اینم خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم. من از جدایی خیلی بدم میاد ولی گفتم که از قبل بگم... معلومم نیست که کی این اتفاق می افته ولی اینجوری که بنظر میاد با شروع مدرسه دیگه وقته زیادی ندارم. امیدوارم بتونم آپ هایه بیشتری رو داشته باشم و با دوستایه بیشتری آشنا بشم. ولی... حالا هم اون داستانی رو که گفته و این آپ هم تموم میشه... پسر نگاهی به دختر کرد و گفت: حالا که کنار ساحل هستیم بیا یک آرزویه قشنگ بکنیم. دختر با بی میلی قبول کرد. پسر چشماشو بست و گفت: کاشکی تا آخره دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوت رو بگو. دختر چشماشو بست و بی تفاوت گفت: کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید. فقط چند تا حباب رو آب دید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 14:54 توسط سجاد |
|
|
قلب شکسته وقتی که قلبم رو به تو دادم نمی دونستم که چی کار کردم اما حالا می دونم که تنها کار درست من همين کار بوده توی زندگيم کردم فقط همين کار... که وقتی توی عشق آدم شکست می خوره قلبش مثل ظرف چينی ميشکنه اون وقت بايد آدم دنبال يه چينی بند زن بگرده تا قلبش رو بند بزنه اما بيشتر وقتها چينی بند زن پيدا نميشه يا اگه هم بشه هيچ وقت قلب آدم به شکل سابقش درست نميشه اصلا... تو قلب من رو نشکن چون می دونم من جز کسايی نيستم که بتونم دوام بيارم تا يه چينی بند زن پيدا بشه.... چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت دوم قرارگيرد؟
2-چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید 3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند 4-سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند. به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد. 5-لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید. سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند. 6 -اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند. 7-انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی میمانند. ( ای جونم) شصت نشانه والدین است انگشت دوم خواهر و برادر انگشت وسط خود شما انگشت چهارم همسر شما و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.
صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود. تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم . بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما! خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشهگي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم. وقتي داشتيم برميگشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت: ميدونين، امروز روزي عالي هست، فكر نميكنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من. وقتي وارد آپارتمانش شديم گفتش: ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم. دلم ميخواد لباس مناسبي بپوشم تا امروز هميشه به يادتون بمونه شما هم راحت باشيد راحت راحت . در جواب بهش گفتم خواهش مي كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقهاي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچههام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو ميخوندند. ... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 19:9 توسط سجاد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 |
| پیوندها |
|
سايت بلاگ سایت آپلود تصویر |
|
RSS
|