نمیدونم... امروز با قبل خیلی فرق کرده...! یک حسه متفاوت دارم. انگار می خوام هرچی تو دله بیچارمه همین حالا و همین امروز بریزم بیرون... هرچی تو دلم از عشقی که نسبت بهت دارم بریزم بیرون... دلم خیلی پره... خیلی... شاید باورت نشه...! هیچ کس باورش نمیشه اگه بگن این پسره دلش پر بود... خیلی حرفا رو می خواست بگه ولی نتونست...

می خوام بیام جلو و واهمه ای نداشته باشم.  درست ترش اینه که بگم شهامت داشته باشم. ترس و واهمه از دست دادن آبرو رو هم که مجبورم بزارم کنار... بیام جلو و جلوتر تا شاید بهت برسم. وقتی رسیدم تو چشمات نگاه نمی کنم چون اگه نگاه کنم همه چیز از یادم میره. به پایین پایینا نگاه می کنم. یک جایی مثله سطح صاف زمین. حتما اگه بیام طرفت گریه ام می گیره. می یام و با چشمه گریون بهت می گم دوستت دارم. نمیدونم با دیدنه اشک های من میتونی تحمل کنی یا نه...؟ ولی تحمل خیلی سخته. خیلـــــــــی... یک چیز مثله رگباره گلولست... نمیدونم بگم بهت چی میگی به منه بیچاره و عاشق. آخه مگه من چه گناهی کردم که اینجوری باید مجازات بشم و تنها باشم. معمولا به جنایتکارها هم جرمشون رو میگن بعدا محاکمشون میکنن... ولی تو...؟ کاشکی میشد بی وفا نباشی. بخدا اشکه من میمونه رو گونم تا بیای پیشه من. ولی اگه بگی نه من میرم که بمیرم. میشم پایانه ثانیه. هرجا ساعت ببینم عقربه هاش رو میشکنم... ازت خداحافظی می کنم و میرم. قلبمو که داده بودم بهت پس می گیرم. شاید هم برایه همیشه گم بشم...

تا نمونه از من حتی یک نقطه. به پایانه یک جمله. میرم در آبی آسمان محو بشم. تا: تا به دل هایی که از سره خجالت عاشق شدن بخندم.

... با شهامت عاشقی می کنم...

این آپم رو هم با یک خبر از وبلاگم و یک داستانه کوتاه که یکی از دوستام باسم فرستاده تموم می کنم...

خبر اینکه دوستایه گلم امکان داره به این زودیا به مدت طولانی یا شاید همیشه برایه درسام و اینکه سرم شلوغه منم خداحافظی کنم. اینجا هم یک جدایی اتفاق می افته... اینم خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم. من از جدایی خیلی بدم میاد ولی گفتم که از قبل بگم... معلومم نیست که کی این اتفاق می افته ولی اینجوری که بنظر میاد با شروع مدرسه دیگه وقته زیادی ندارم. امیدوارم بتونم آپ هایه بیشتری رو داشته باشم و با دوستایه بیشتری آشنا بشم. ولی...

حالا هم اون داستانی رو که گفته و این آپ هم تموم میشه...

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت: حالا که کنار ساحل هستیم بیا یک آرزویه قشنگ بکنیم. دختر با بی میلی قبول کرد. پسر چشماشو بست و گفت: کاشکی تا آخره دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوت رو بگو. دختر چشماشو بست و بی تفاوت گفت: کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید. فقط چند تا حباب رو آب دید...